تبليغاتX
شازده کوچولو
 

   من که ازش گذشتم......

خدا هم ازش میگذره....؟. .به خاطر ۶ سال به بازی گرفتن دل من

آینده من..........................زندگی من...جوونیم

شاید فقط این نوشته ها بمونن برای روزها ی خیلی دور دور

امیدوارم روی خوشی...خوشبختی...آسایش و هیچ وقت نبینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 16:14  توسط رها | 
 

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای/ از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم.....

 

خیلی برام سخته....دارم دق میکنم.......چرا من ؟هیچ کس نمی تونه بفهمه من دیروز چی کشیدم...(خیانت)وایییییییییی قصه ء هر روز روزگار من

خدا دارم دق میکنم...یه بنده تو اینقد پت باشه  این قدر بی رحم

نمیدونم کدوممون باختیم...من؟...اون...؟ ولی اون بزرگترین سرمایه زندگیش.."عشق منو " از دست داد

دیگه بهانه ای برای زندگی ندارم.................

خدایا بهم رحم کن                             

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 14:28  توسط رها | 
 

باید گذشت تا یه چیزایی جای خودشو بگیره...هر روز هر ثانیه داره برام سختر میشه

احساس تنهایی شدیدی می کنم/می ترسم که نباشه...با همه ء خوب و بدش

دوسش دارم.........دیروز احساس کردم ابید یه تصمیم بگیرم/جدایی/فکر نمی کردم

اونم قبول کنه....گفت ما داریم آینده همو خراب می کنیم....کاش میدونست که

خیلی دیر به این نتیجه رسیده.....ولی قراره ما شد بیقراری/

میترسم یه قطره اشک بریزم دیگه نشه جمش کرد...حالم خیلی بده...میگن

وقتی خدا یه درد میده تحملشم به آدم میده/پس توکل به خدا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 17:44  توسط رها | 
چند روزه می گذره...دلم هنوز پره...دلم خیلی گرفته

به صدای ضبط شدش که گوش می کنم احساس تنفر ..انزجار بهم دست میده.....به این که فکر می کنه خوبه   ولی......!!!؟؟

خیلی داغونم...خیلی پر از کینه ام...به نظرت خدا میشنوه حرفاشو....یه انسان چقدر می تونه گنجایش داشته باشه...من لبریزم از درد........................خدا برس به فریادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 17:8  توسط رها | 
 

دلم به اندازه تمام روزهای خدا گرفته.....امروز فهمیدم تنها چیزی که اینقدر می پرستیدمش یه سراب بود....بعد این همه سال ..بعد این همه گذشت...بفهمی که فقط یه بازیچه بودی  اون وقت چه احساسی میتونی داشته باشی.....وقتی عشقت بهت بگه تو هیچی نیستی برای من...چه حالی پیدا میکنی؟فقط میدونم خیلی داغونم.........خیلی بی پناه....اون با این حرفاش خیلی خردم کرد و من فقط تو نستم به حال خودم  گریه کنم...................خدا کجایی ؟بسمه...دیگه توان ندارم...دیگه بعد ۶ سال نمی تونم باز ببخشم ..بسه...خدا  کجایی تو آخه...؟دلم تنگه

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 12:47  توسط رها | 
با هـمه بی سرو سامانیم
باز به دنبال پریشانیم
دیر زمانیست که بارانیم
تشـنه یک صحبت طـولانیم
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لـحظه طـوفانیم
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 18:59  توسط رها | 
با يه شكلات شروع شد..... من يه شكلات گذاشتم توي دستش ...اونم يه شكلات گذاشت توي دست من...

من بچه بودم، اونم بچه بود.... سرم و بالا كردم ، اونم سرشو بالا كرد.... ديد كه منو مي شناسه... خنديدم... گفت:‌ دوستيم؟ گفتم :‌ دوستِ دوست. گفت :‌ تا كجا؟‌ گفتم:‌ دوستي كه تا نداره.... گفت :‌ تا مرگ....

خنديدم و گفتم: من كه گفتم تا نداره. گفت:‌ باشه ، تا پس از مرگ... گفتم:‌ نه ،‌ نه،‌ نه، نه....

تا نداره. گفت:‌ قبول ... تا اونجا كه همه دوباره زنده مي شن يعني زندگي پس از مرگ بازم با هم دوستيم تا بهشت تا جهنم تا هر جا كه باشه ما با هم دوستيم.. خنديدم و گفتم:‌ تو براش تا هرجا كه دلت بخواد يه تا بذار اصلا يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون سر دنيا ... اما من اصلا براش تا نمي ذارم...

نگام كرد... نگاش كردم... باور نمي كرد... مي دونستم اون مي خواست دوستي ما حتما تا داشته باشه...

دوستي بدون تا رو نمي فهميد...

زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق

زندگي يعني لطافت گم شدن در گرمي عشق

گفت: بيا براي دوستيمون يه نشونه بزاريم. گفتم: باشه ، تو بزار.... گفت:‌ شكلات. هر بار كه همديگرو كه ديديم يه شكلات مال من يه شكلات هم مال تو ،‌ باشه؟‌ گفتم:‌ باشه.

هر بار كه همديگرو مي ديدم يه شكلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شكلات تو دست من.... باز همديگه رو نگاه مي كرديم يعني اينكه دوستيم، دوستِ دوست... من تندي شكلاتمو باز مي كردم مي ذاشتم تو دهنم و مي خوردم ... مي گفت: شكمو، تو دوست شكموي مني... و شكلاتش رو مي ذاشت توي يه صندوقچه كوچولو ي قشنگ... مي گفتم :‌ بخورش........ مي گفت:‌ تموم ميشه، مي خوام تموم نشه... براي هميشه بمونه....

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچ كدومش رو نمي خورد... من هموش رو خورده بودم...

گفتم:‌ اگه يه روز شكلات هات رو مورچه ها بخورن يا كرم ها ،‌ اون وقت چي كار مي كني؟

گفت: مواظبشون هستم.... مي گفت: مي خوام نگهشون دارم، تا موقعه اي دوست هستيم... و من شكلات ام رو مي ذاشتم تو دهنم و مي گفتم:‌ نه، نه، نه، نه... تا نه، دوستي كه تا نداره.

تو همون كوهي كه خورشيد از تو دست تو مي تابه

چشمه چشمه ابر ايثار توي سينه تو خوابه

يك سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بيست سالش شده... اون بزرگ شده ... منم بزرگ شدم... من همه شكلات هامو خوردم... اون همه شكلات هاشون نگه داشته...

اون اومده امشب خداحافظي كنه... مي خواد بره.. بره اون دور دورا... مي گه ميرم اما زود بر مي گردم... من كه مي دونم مي ره و بر نمي گرده...

يادش رفت شكلات به من بده... من كه يادم نرفته... يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم:‌ براي خوردن... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش گفتم: اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت ... يادش رفته صندوق اي داره براي شكلات هاش... هر دو تا رو خورد!!!‌ خنديدم...

مي دونستم دوستي من تا نداره... مي دونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه...

خوب شد همه شكلات هامو خوردم ... اما اون هيچ كدومش رو نخورد...

حالا با يه صندوق پر از شكلات هاي نخورده چي كار مي كنه؟؟؟

اين ديگه فكر نداره ... وقتي مي شنوي مي گن تو برو با هام نمون

حتي اسمم رو نيار ، اگه يك شب ديگه زير باروني قدم زدي

اينو بدون كه تمام فكر من پيش تو بود

مثل تو ،‌توي زندگي ام هيچ كي نبود...

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 16:29  توسط رها | 
ای کاش می دونستی دل تخته سیاه نیست

 هر وقت اومدی اسمت روش بنویسی و....

 هر وقت خواستی اسمت رو از روش

پاک کنی و بری

بدونه اینکه اثری ازش بمونه...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 12:54  توسط رها | 
امروز قاصدکی خبر از بی قراری یاری آورد

 لحظه ای خدا را تمنا کردم....که  بی قرار تو باشی...!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 12:10  توسط رها | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 17:23  توسط رها |